تبليغاتX
هفدهم هرماه همیشه برای من هفدهم میمونه..

هفدهم هرماه همیشه برای من هفدهم میمونه..

آرش جـــان متاسفانه وبت برام باز نشد شاید آدرسشو صحیح وارد نکردی بازم بهم سر بزن با ادرس صحیح منتظرتم
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 20:14 توسط مژده| |

یه روزایی بود که یکی کنارم خودشو به زور نگه داشته بود....اَه...بهتره اینجوری حرف نزنم بذار عاشقانه ش کنم یکی نفهمه کسی که به زود خودشو نگه داشته بود و
بعد اونجوری رفت...اره عاشقونه اشک درار تره
بودی و وقتی به محل کارت نزدیک میشدیم وتومیفهمیدی که پیاده اومدیم سریع زنگ میزدی و شاکی که چرا؟چرا زنگ نزدی خانوم بیام دنبال تو و مامان؟ها؟
قبلا با مامانم هماهنگ شده بود که چیزی بهت نگه ولی جلوخودشو نمیگرفت حتی از دقیقه ها منتظر تاکسی موندن
روزایی که در مغازه وایساده بودی وما رو میدیدی میومدی جلو واسه احوالپرسی که تماس بگیر میرسونمتون و...
روزایی که...
روزایی که تو من و به زور میکشوندی تو مغازه  ومیخواستی نگهم داری به ..به بهونه...بستنی
چیزی که میدونستی دوست دارم یا اینم مثه چیزای دیگه یادت رفته؟
آه ،یک روز همین آه تو را میگیرد
ولی من نفرینت نکردم نتونستم
اَه
آخه چه جوری ممکنه؟ محال بود باورم نمیشه کار خدا بود مطمئنم مطمئنم وگرنه محال بود
این و هیچکس یادش نره که زندگی من هر لحظه ش و اتفاقاش مثه خواب میمونه هم سختیاش هم خوشیاش
یه روزی یکی بود که غصه ش جواب ندادن من به پیاماش بود
یه روزی یکی بود که اگه ازظهر تا عصر جواب پیامشو نمیدادم میمرد از نگرانی و جونش میرسید به لبش
یه روزی یکی بود که التماس میکرد واسه بودن با من
یه روزی یکی بود که میگفت تا عمر داره دوستم داره
یه روزی یکی بود که میگفت با اذیتات یه بیل واسه قبرم میکنی
یه روزی یکی بود که میگف یا به تو میرسم یا میمیرم که با این کارات نزدیکه
یه روزی یکی بود که میگفت اگه یه فکر منفی تو سرم باشه یه خط میندازم رو دستم که یادم نره یه بلایی سرم میارم که یادم نره
یه روزی میگفت اینی که هستم کمه بدتر از این باید بشم
یه روزی یکی میگفت
یه روزی یکی میگفت
یه روزی یکی خیلی چیا میگفت
اره
خیلی چیا
ولی فقط میگفت
فقط گفت و...رفت
بدون خداحافظی

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 15:2 توسط مژده| |

یه روزایی بود که یکی کنارم خودشو به زور نگه داشته بود....اَه...بهتره اینجوری حرف نزنم بذار عاشقانه ش کنم یکی نفهمه کسی که به زود خودشو نگه داشته بود و
بعد اونجوری رفت...اره عاشقونه اشک درار تره
بودی و وقتی به محل کارت نزدیک میشدیم وتومیفهمیدی که پیاده اومدیم سریع زنگ میزدی و شاکی که چرا؟چرا زنگ نزدی خانوم بیام دنبال تو و مامان؟ها؟
قبلا با مامانم هماهنگ شده بود که چیزی بهت نگه ولی جلوخودشو نمیگرفت حتی از دقیقه ها منتظر تاکسی موندن
روزایی که در مغازه وایساده بودی وما رو میدیدی میومدی جلو واسه احوالپرسی که تماس بگیر میرسونمتون و...
روزایی که...
روزایی که تو من و به زور میکشوندی تو مغازه  ومیخواستی نگهم داری به ..به بهونه...بستنی
چیزی که میدونستی دوست دارم یا اینم مثه چیزای دیگه یادت رفته؟
آه ،یک روز همین آه تو را میگیرد
ولی من نفرینت نکردم نتونستم
اَه
آخه چه جوری ممکنه؟ محال بود باورم نمیشه کار خدا بود مطمئنم مطمئنم وگرنه محال بود
این و هیچکس یادش نره که زندگی من هر لحظه ش و اتفاقاش مثه خواب میمونه هم سختیاش هم خوشیاش
یه روزی یکی بود که غصه ش جواب ندادن من به پیاماش بود
یه روزی یکی بود که اگه ازظهر تا عصر جواب پیامشو نمیدادم میمرد از نگرانی و جونش میرسید به لبش
یه روزی یکی بود که التماس میکرد واسه بودن با من
یه روزی یکی بود که میگفت تا عمر داره دوستم داره
یه روزی یکی بود که میگفت با اذیتات یه بیل واسه قبرم میکنی
یه روزی یکی بود که میگف یا به تو میرسم یا میمیرم که با این کارات نزدیکه
یه روزی یکی بود که میگفت اگه یه فکر منفی تو سرم باشه یه خط میندازم رو دستم که یادم نره یه بلایی سرم میارم که یادم نره
یه روزی میگفت اینی که هستم کمه بدتر از این باید بشم
یه روزی یکی میگفت
یه روزی یکی میگفت
یه روزی یکی خیلی چیا میگفت
اره
خیلی چیا
ولی فقط میگفت
فقط گفت و...رفت
بدون خداحافظی

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 14:55 توسط مژده| |

اومدم پیشت واسش دعا کنم
اومدم پیشت واسش دعا کن حتی التماستو که نجاتش بدی این اون زندگی نیست که باید داشته باشه بهش رحم کن تو که منوبیشتر از اون دوست نداری،داری؟
اونم یکی مثه من مثه بقیه که عاشقشونی به خواب من میای کارایی میکنی که عجیبه و فقط از خودت برمیاد اونم که میگه باهات حرف میزنه تو هم که خوب گوش میدی
پس کمکش کن من نمیخوام بیشتراز این تو این منجلاب فرو بره تو میتونی ،کمکم کن بعد از اومدنش میگفتم کمکم کن کمکش کن کمکمون که
حالا که نیست بازم میگم کمکش کن
خدایا اون نمیفهمه ولی تو میفهمی کمک کردنم خوب بلدی بهت نیاز داره میدونه ولی نمیدونه که به چیه تو نیاز داره تو که میدونی و میفهمی دستاشو بگیر
میدونی که...حیفه

دیشب عروسی پسرخاله م بود،دوستت اونجا بود همونی که .. میلاد، دوستت، اونی که از گوشیش بارها بهم زنگ زدی
شبی که میخواستین برین ماهیگیری میخواستین باهم بریم تلفن زدی گفتم سلامشو برسون همونی که هنوزم پیامایی که از گوشیش دادی تو گوشیمه دیش که میرقصید تو تو نظرم بودی
خوشگله
همش تو تو ذهنم بودی وخاطراتمون میلا از اقوامه کاش نمیدیدمش دوستات یه جورای بهم ربط دارن
آه

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 14:52 توسط مژده| |

نمیخواستم تو این سال چیزی بنویسم ولی خب باید تمومش میکردم
فقط  بهترکه مرد بهترکه رفت نکبت ازش میبارید؛سیاه بود،تلخ بود،هرزبود،لعنت بهش،سیاه ترین سال،89
بیخیال اینا اون که رفت وآدمای توش وخاطره هاشم باهاش مردن،به درک
دیشب یه کابوس تلخ ازت دیدم که هرکاری میکنم از ذهنم بیرون نمیره بازم بیخیال مثل همیشه
و اما...
با اینکه محاله ولی امیدوارم خوشبخت شی
نخند وباخنده هات بازمنو دلخورنکن
نگو دلت با منه دیگه تظاهرمکن
ببین ازت بریدم خسته ام از 2رویی
ازتو برام چی مونده به جزبی آبرویی
لبت یه چیزی میگه چشات یه چیزدیگه
من دیگه فهمیدم کدوم دروغ میگه
به من بگو از عشق تصورتوچیه؟
وقتی که پیش منی چشات حریص کیه؟
خیانت از سرتاپای تو میریزه
تصورت از عشق چه نفرت انگیزه
لبت یه چیزی میگه چشات یه چیزدیگه
من دیگه فهمیدم کدوم دروغ میگه
دیگه خداحافظ
تمام

نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 13:0 توسط مژده|
تولدت مبارک،دیروز شد1سالش رابطمون و میگم ولی تو تو تولدش نیستی به همین سادگی 1سال گذشت
از اومدنت از پیدا کردن همدیگه از عشق اسطوره ایت،حالا که تو نیستی اصلا یادتم نیست از این بابت
ناراحت نیستم چون مردا همینطورن یادتون میره ولی ما زنا ،نه..حواسمون خوب جمعه
نمیدونستم آخرش اینجوری میشه ولی همون اولشم باترس شروع کردم دیشب حالم خوب نبود امروزم
1کم گرفته م ولی زیاد ینی اصلا مهم نیست خوب میشم
1حس خوبی بهش دارم 1جورایی مثه بچمه دوسش دارم تو پدرش منم مادرش
امروز شده1سال و1روزش
الان 1ساله که هر ماه هفدهم که میشه 1ماه هم به رابطه ما اضاف میشه وبه قول خودت
حسابش خوب تو دستمه امیدوارم هفدهم هر ماه همیشه واسم هفدهم بمونه

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 11:35 توسط مژده|
هه
هميشه ميگفتم ديگه تمومش ميکنم و ديگه اين آخرشه ولي بازم ميومدي و اصرارو منم قبول ميکردم
يادته؟بهت گفتم بالاخره يه روز خطم وعوض ميکنم وچيزي م بهت نميگم گفتي واسه  خاطرمن؟گفتم آره
ولي اين دفه هيچي نگفتم،نگفتم واسه هميشه ميرم،گفتم اگه تونستم که بهش عمل کنم که ميکنم
اگه نتونستمم که ديگه حرف الکي نزدم
توميدوني بهت گفتم که نميخوام حرفاي مربوط به تورواز کسي ديگه بشنوم
اينکه کجايي،چيکار ميکني،اتفاقايي که ميافته ميخوام ازمن بپرسن تو که ميدوني وقبول داشتي
ولي...دوستم از کسايي که ميومدن دنبال خواهرت تودانشگاه پرسيد،گفت هرروز يکي مياد چه خبره
خواهرت ميخواست توضيح بده خندش گرفت گفت مژده تو بهش بگو 
گفتم ببين 2تابرادرن يکي پارس اون يکي 405باباش پارس سفيد ماشين اين زيرپاي اونه
ماشين اونم زيرپاي اين
قاطيه
خواهرت گفت 405ديگه نداري،ميخواي تويتا بخري
من
من
من بايد
چي ميگفتم
هيچي نگفتم ،دلم گرفت
 ميدوني که بدم مياد،طوري بشه که بدونن من ازت چيزي نميدونم
هواابري بود قدم ميزدم تو دانشگاه وپروانه ها رو گوشم ميدادم از چاووشي
بعدشم بارون گرفت
امروز بهترين جا کارواسم پيداشد بهترين جا
ولي خب هنوز مدرکمو نگرفتم نشد گفتن بذار مدرک گرفت بره سرکار واسش آماده س
ببين سال آينده ميرم سرکار تا چن سال ديگه يه زندگي خوب دارم اگه خدا بخواد
ولي ميخوام کسي باهام شريک شه که لياقت خوشايي وکه براش ميارم داشته باشه
امروز سريکي از کلاسامون يه استاد جديد اومد،بازم که بهش نگاه ميکنم تو جلوي چشامي
ميدوني آخه لباش بعضي از فيگوراش و حالتاش و حرف زدنش يه جورايي مثه خودته
من تاکي بايد تحمل کنم اونم سرکلاس،اونم استاد
چيکارکنم تو همه جايي جلوي  چشماي  من
اينم از پروانه ها ي چاووشي

شال و کلاه کن آسمون خيسه
چترتو واکن گريه بارونه
حال و هواي برگ ريزونه چشمامو،هه
پاييزم نميدونه...
پروانه ها،وقتي که ميسوختن،تقديرتو دوختن به تقديرم
هروقت دلت ميگيره ميسوزم
هروقت دلت ميسوزه ميميرم
خيلي دلم گيره
خيلي گرفتارم
دوست داشتنت خوبه
خيلي دوستت دارم
محبوب من چشمات به من ميگن
روز جدايي خيلي نزديکه
ميري نميدوني که دوراز تو دنياي من غميگن وتاريکه
دنياي من تاريک و غمگينه
بارجدايي خيلي سنگينه
هرکس که از حالم خبرداره
ازشونه هام اين بارو برداره

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:17 توسط مژده|
اِ...من،اومدم بگم حالم خيلي خوبه،ديگه شبا باآرامشي که دارم خوشم،ديشب که داداشت من ومامانم ورسوند يه حرفي تو ماشين زد که
خييييلي ديدم و عوض کرد داشت مثه هميشه شوخي ميکرد وبحث ازدواج بود سر يه قضيه اي که مامانم بهش يه چيزي گفت اونم در اومد گفت نه فقط صُمي خانوم
(منظورش صميه خانومشه)
معمولا،تقريبا هميشه اينجوري صداش ميکنه، وقتي به کاراش و اخلاقي که داره فک کردم وقتي به تجربه هاي خودم نگاه کردم
واااااقعا به اين نتيجه رسيدم که خيانت بي معنيه واقعا،آخه يعني چي ببين من خودم با  يکي باشم ولي عزيزم تويي عشقم تويي مال توام
هرکاري واسه اون کنم حتي بهش حسي داشته باشم يا...حتي..چه ميدونم هر حس ديگه باز مال توام وتورو دوستت دارم همه جوره
همينطور خود تو،اگه هرجور باشي با هرکي باشي هرجورم باشه بازم مال مني من عزيزتم دوسم داري به قول خودت تا عمر داره
علاقه ت پابرجاست
علاقمون پابرجاست
يه جوراي همش به خودم ميگم تو وبرادرت که خييييلي م همه جوره هواي همو دارين شبيه پدرتونيد که هنوزم که هنوزه واسه
زنش مادرتون هيچ جوره کم نذاشته اين خييلي خوبه خوشحالم
امروز دانشگاه شروع شده يه سري زدم خوشحالم ،ولي شک دارم به خوشيهام
چون يه حسي دارم که انگار همشون زود تموم ميشن کاسه اي زير نيم کاسه شونه
ديگه نميگم خدايا يکي ديگه،ميگم خدايا يه کاري کن هرچي صلاحه پيش بياد
ديروزم زنگ زدي اما من جواب ندادم و...نميدم

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:6 توسط مژده|
راستش...نميدونم چي بگم تا کي بيام بگم چرا اينجورشدي و قراره چي بشه ولي،(ميخوام اينا رو محکم وبا صداي بلند بخوني)
ببين،من همون دختري م که تو التماسش کردي که بهت يه هفته فرصت بده که همه چي و بهش ثابت کني
من همون دختري م که تو آرزوي بودن باهاش روداشتي
من همون دختري م که تو آرزو داشتي يه روز دستاشو تو دستات بگيري
هنوزم همونم
من همون دختري م که وقتي وارد دانشگاه ميشم تموم پسراي دانشگاه ازحسودي اينکه بهشون محل نميذارم و تحويلشون نميگيرم
بهم ميگن استيل مغرور
من همون دختري م که تو باورت نميگنجيد بهت فکر کنه
من همون دختري م که گفتم خطاکني ولت ميکنم
من...من...من همونم،فقط،با اين تفاوت که تو عزيزم شدي...
ولي من ديگه ميخوام قيدتو بزنم باسختياش و زجراش همون حرفي که اولين روز بهت زدم که يه روزي بدکني ميرم
فقط ميخواستم اين روزا به قول خودت همون لنگ رابطهه رو داشته باشيم که تو دستپخت خانومتو بخوري
که بهم ميگفتي آشپزي يادبگير نميخوام جلو زن داداشم کم بياري،ميخواستم بچشي و بفهمي براي امام حسين
حلوايي درست کردم که همه انگشت به دهن موندن که خيالت راحت شه جلو هيچکي کم نميارم اونا جلو من کم ميارن
حالا ميتوني سرتو بالا بگيري و پز بدي که اين،خانومه منه
من ساخته شدنم و پخته شدنم و مديون توام
تو منوساختي بااولين دادي که سرم زدي،اولين فحشي که بهم دادي اولين دعوامون،اون تنهايي وترس ازدست دادني که تو وجود
هردومون اومد
ولي من مطمئن بودم که برميگردي اگه هموني باشي که روز اول اومدي سراغم
حالاميخوام جلوي اين همه گريه محکم وايسم و زهراين عشق وازوجودم بکشم بيرون
OR YOU OR ANY BODY
ميفهمي؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:23 توسط مژده|
اگه برسه اون روز چي؟اون روزي که مهرت تو دلم نباشه؟که ديگه با  ياد خاطراتمون ديوونه نشم؟
که يکي ديگه جاتوبگيره؟الان که نميتونم به هيچکسي جزتو فکرکنم يه روزي تمام هم و غمم
يکي ديگه شه؟که يه مرد ديگه منو تو آغوشش بگيره ؟که نکنه منم دوستش داشته باشم؟اولين شبي که بوسيديم يادته؟چقد لجت گرفت
که بعداز اون همه معاشقه بامن و بوسيدنم حتي يه بوسم بهت ندادم؟گفتي صدتا بوست کردم يه بوس ندادي
منم خنديدم هي من و به خودت نزديک ميکردي و من حواسم بود و بهت راه نميدادم تا به زبون آوردي
منم گفتم حواسم هست  خنديدي و گفتي حواست هست و...؟
آره عزيزم،اين بزرگترين،اولين شب عاشقونه ما بود بزرگترين که نه،بزرگتراز اونم هست واگه اذيت نکني ميمونم و ازا ون بزرگترم درانتظارمونه
که فرداشم هم من هم تو تا مدتي اون شب واتفاقاش از ذهنمون
بيرون نميرفت،صبحشم اومدي  دنبالم دانشگاه و رفتيم دنبال عمه ت و خاله ت و مامانت که...بذار بقيه شو نگم که مامان
من و مامان تو...(آیکن خنده)
اولين باري که تمام بدنت رو  روي بدنم احساس کردم ،که نصف شب من از خواب ناخودآگاه بيدار شدم وتو همون
موقع بهم پيام دادي و ناراحت بودي و عذاب وجدان داشتي ولي من ،...نه...بهت گفتم اتفاقي بوده که افتاده
خيلي بيرحميه که حتي نميتونم گريه کنم چون يکي مياد بهم گير ميده که چته؟چراهمش گريه ميکني
هيچ کس از دل پردردوخاطره من خبرنداره،اولين شبي که بوسيدمت يادته؟لبات بود،توبوسيدي منم بوسيدم باهات
وقتي از ماشين پياده شدم لباي نازت رو لبام بود من دارم از غصه ميميرم تو کجايي؟دارم گريه ميکنم تو کجايي؟
خيلي سخته که هيچکسي وواسه درد دل نداشته باشي من که جز خدا کسي  وندارم واسه شنيدن دلتنگيام
که فقط گوش بده هيچي نگه ومن تاميتونم حرف بزنم باهاش
هممممم، ديگه از چي بگم؟ازوقتي باعشق تمام لبهات با تمام بودنت به وجود من وارد ميشدن
وبه عمق آرامش ميرسيديم اينکه خيلي وقته آرامش آغوش مردونه تو احساس نکردم بوي تنت بوي مردونگي داشت
"يه مرد تو آغوش من"
اون روزا عاشقت نبودم زياد، حالا هستم ، اِ،راستي من عاشق نيستم که، دوستت دارم اونم نه کم ،خيلي زياد
واست سنگ تموم ميذارم اگه...ولش کن کاش چن ماه يه جا تنها بودم که اشک ريختنام که تموم شد دوباره
دوروبرم کسي ميومد کاش منم مثه تو ميتونستم وقتي دلم تنگ ميشه و ميگيره برم يه جاي خلوت
باتموم حسم غصه داري کنم
چرا؟...من بدون تو چه کنم؟
چرانبايد الانم مثه اون روزا باشيم؟توچرااينجوري شدي؟به همين زودي پشتم و خالي ميکني؟
اون روزا خيييلي قشنگ بودن ترم اول دانشگاه فوق العاده بود که فقط ازش يه خاطره مونده فقط و فقط
امروز صب يه خبررسيد که شايد دوباره برگرديم به خونه قبلي همون خونه اي که پراز خاطره س که تو اونجا اومدي وتمام
خاطرات خوش ما اونجا بود آخه چرا اينجوري شدي که من بايد مجبورشم ازتو وخاطراتمون بگذرم؟ها؟
پاي همه چي موندم الا بي معرفتي هاي خودت ،اينو ديگه نيستم تو اگه با من نتوني خوشبخت شي،فک نميکنم کسي ديگه
خوشبختت کنه
چرااون روزاروتموم کردي؟ماکه چيزي وشروع نکرديم خوشيهاي ما تاز ه مونده مراسما هوووو، بودن بي دغدغه کنار هم بودنامون
اي بابا بيخيال ... هرچي خدا بخواد ومعرفت دنيا بکشه
تن تو مال منه،لباي نازت مال منه،تمام تو مال منه،خودت گفتي،تو عزيزمني خودت گفتي،نبايد مال کسي باشه
مال منن،قرارکه نيست مال کسي ديگه شه که ،قراره؟وجودت احساست بايد خرج من شه مگه نه؟نميتونم نميتونم گريه م ميگيره کاش بتونم
بدون گريه اين حرفا رو به خودتم بگم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:20 توسط مژده|
وقتي خبراين بهت ميرسه که يه عزيزي تا يه وقت خاصي پيشت ميمونه بعد از يه مدت واسه هميشه از دستش ميدي خيلي
سخته واينکه ديگه نميبينيش،ديدار به قيامت ديوونه ميشي
اين داستان درست مثه اينه که يکي و بعداز مدتها درکمال ناباوري دوست داشته باشي و بعداز ماه ها بهش بگي اونم با
سختيايي که بهش دادي وبااينکه هنوزم بهش علاقه داري مجبورشيازش دورشي،بگذري ازش
چون دنيا ميگه بدردتت نميخوره چون باورکردي که بدردت نميخوره
من دوستت دارم امروز هم وديديم بعد يه ماه با خواهرت بردينم بيمارستان،ولي نميدونم چرابرام فقط يه آشنا بودي،همين،بعداز
يه مدت که از هم دوريم همينطورميشه ولي امروز...نميدونم شايدم يه مدت ديگه درست شه
کاش فاميل بوديم که مجبورنميشدم از دستت بدم
کاش برام سنگ تموم گذاشته بودي که مجبورنبودم ازدنياي عاشقيمون خداحافظي کنم
مطمئن باش هميشه سرتاسرشهروکه پره از خاطرهاي من و تورو سرميزنم
به هربهونه
تو و خاطراتت از يادم نميريم  هرگز
چميدونم
شايدم الان ايناروميگم و2روز ديگه اومدي راضيم کردي حالا نميدونم بعدارن يه ماه مه طلسم شکست زنگ ميزني باز يا نه
که زنگ زدی،این پست مال قبل از زنگ زدنته که من منتظرتم بودم،که زدی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:13 توسط مژده| |
عزیز مژده امروز کلی قدم زدم به خودم گفتم تا یه تصمیم درست نگرفتم نرم خونه
کلی فک کردم،کلی با خودم حرف زدم...میدونی به چی رسیدم؟اول باهات حرف میزنم تصمیمو میگم ببینم چیکار میکنی
امروز زنگ زدم گفتی تو ترافیکی،یه 3،4ماهی واسه ترم دانشگاهم هست میتونم تحمل کنم یه کم دوریتو،کمتر
اذیت شم،ببینم بعدش چیکار میکنی آخرشم اگه دیدم لازمه یه فرصت آخربهت میدم تاچند ماه
که اگه بازم نتونستی رو حرفت بمونی ،برم...باتمام سختیاش با اینکه بی تو سختمه
مجبور شم ازت دل بکنم وبا خاطراتمون زندگی کنم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20:25 توسط مژده|
شايد ولت کردم ورفتم،شايد ديگه داري جونم و به لبم ميرسوني باورم نميشه،درظاهر نه،ولي نميدونم چرا تو دلم اينقد بهت گيردادم
 کادوتولدت هنوز پيشمه ديگه نديدمت که بخوام بدمش بهت تو اونقدر سرد و بي روح شدي که...نميدونم چي خيالت و راحت کرد
کاش بهت نگفته بودم دوست دارم ولي تو نياز داشتي،تو چرا اينجوري بشي پسر؟،نميدونم چرا فک ميکني هميشه کنارت ميمونم؟
نميدونم چرا فک ميکني اون حلقه آخر همه چي بوده شايدم،...اينطورفکرنميکني،من اشتباه ميکنم پس تو چته؟آخه اين چه برخورديه؟يادمه
تو قبليا يکيشون يک سالي گرفتاربودم بيخيالم نميشد هرچقدرم بد باهاش حرف ميزدم ،تااينکه تو اومدي و بهش گفتم يکي ديگه رو ميخوام
شروع کرد به حرفاي طبيعي که بايد ميزد،تا تونست گفت، آخرشم دراومد به من گفت هيچوقت نميبخشمت و باهام بازي کردي
فک ميکردم پسرا زرنگ ترن ولي حالا برعکس شد
چرا نميترسي که توهم اينجور شي ؟ببين من اگه يه کار گيرم بياد ديگه بهت فکرم نميکنم تنها مشکلم بيکاريمه، دانشگاه هست،کاراي
روزمره هست ولي يه چيزقوي ميخوام که جاي....جاي خالي عزي...بگم عزيزم؟تو عزيزمي؟چرااينقد بدشدي؟
چون باهات درست برخورد کردم؟عادت کردي؟
ميخوام باهات حرف بزن بهت براي هزارمين بار فرصت بدم،فقط خدا کنه اين اشکاي لعنتي سروکله شون پيدا نشه
وگرنه...من تو زندگيم قسم خدارو نخوردم ولي اين ديگه تنها چيزيه که برام مونده که کسي ازم نگرفته اگه يه روزي بهش قسم
بخورم تاپاي جونم پاش وايميسم،اگه نتونستم حريف تو شم،حريف خودم شم،حريف دلم شم،شايد پاي اونو کشيدم وسط که ديگه
نتونم ازش رد شم،ازتوبگذرم
ميخوام خاطره جمع کنم ازت تا ميتونم،که اگه به هم نرسيديم چيزايي رو داشته باشم که ديوونه م کنه،شايدم اگه يه روزي
يکي اومد تو وخاطراتت رفتين به دست فراموشي،اگه خوب مونده بودي برام دلم نميخواست هرگز از ذهن و دلم بري ولي دارم برخوردايي
رو ازت ميبينم که...شايد يه روزي يکي جات و پر کرد...امروز صبح که از خواب پا شدم
ديدم...بدن من،تمام بدن من يادگاريه توه،جاي تنت رو هرجايي از بدنم هست هرجاشو که دست بزنم ،بازم بغزکردم،ديدي؟
(بازسروکله شون پيدا شد  ميدونم سخته جلوخودتم شايد سرازير شن)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 11:12 توسط مژده|
عزیزم اومد شب اربعین حسینی امام حسین برام فرستادش اول محرم رفت از امام حسین خواستم برش گردونه برگردوندش شب چهلمش خدارو خواهش کردم که بیای ،عزیزم دیگه تنهام نذار من بی تو میمیرم تدریجی ...از نبودنت
نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 11:36 توسط مژده|
چرانمیخوان بفهمن که تو عزیزمن شدی؟ قاطی زندگیم شدی ؟میدونم آره میدونم که به دردم نمیخوری

من از تو سرترم همه جوره به گفته اونا ولی نمیخوان بفهمن من با تو خاطره دارم؟نمیخوان بفهمن به کسی جز تو نمیتونم فک کنم؟نمیخوان بفهمن جای نگاتو پر نمیکنه هر کسی با هر چی که باشه؟چرا اینقد دور شدی ازم؟چرا جلومردم خوبیم واسه خودمون بد؟دیشب یه کابوس دیدم عزیزم،خیلی بد بود

خیلی از شبا کابوس میبینم خسته شدم از این همه کابوس شبونه باورم شه که اینجوری دوست دارم؟آدم وقتی میخواد خودشو بدبخت کنه همینه دیگه خودش به خودش کمک میکنه مگه تو با بقیه چه فرقی داری ها؟بقیه که زن دارن  میرن سراغ یکی دیگه فقط بلدن به تو گیربدن؟خیلی م خوبی حسودن به قول خودت دشمنن خوشی مارو نمیتونن ببینن

اگه نمیخوای باشی چرا حلقه ت پیشته؟چرا پسش ندادی؟چرابردیم بیمارستان؟ها؟آخه چه معنی میده این کارا ،منتظر منی من که دوست دارم باشه میخوای من بیام بااینکه هیچوقت کوتاه نمیومدم ولی باشه

منتظرروزتولدتم،تو نمیدونی که من میدونممنتظرم باش بهت پیام میدم

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:37 توسط مژده|
معلم عزیز راست گفتی  من که عاشقش شدم ولی چرا این عنوان وبلاگمه...نمیدونم

این وبلگ مال وقتاییه که من هنوزم عزیزمو نداشتم و فقط منتظر بود بیاد حالام سرحرفم هستم هنوزم نمیخوام عاشق شم

من دوستش دارم خیلی خیلی زیاد عاشق نیستم و نمیخوامم باشم

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 18:46 توسط مژده|

باخودم قرارگذاشتم ديگه گريه نکنم اين روزا که کنارم نيستي  يهم سخت نگذشته زياد ،دارم زندگيمو ميکنم فقط يه وقتايي که
دلم تنگ ميشه حال و هوام ميگيره نميتونم بگم تو ارزششو نداري پس دلتنگي نبايد باشه
نميتونم بگم به دلم که تنگ نشه شعار مفت و الکي نميتونم بدم،دله،تنگ ميشه،نميتونم بگم که نشه
من اعتراف کردم که خيلي اذيتت کردم گفتم اگه برگردي آشيونه رو ديوار و سقف خونه رو واست گلستون ميکنم
دنياي عاشقونه رو،سرحرفمم موندم،وقتي اومدي جبران کردم هرسختي که بهت داده بودم و اگه چشمام و راحت گذاشته بودم
الان بود که باريدنشون شروع شه حيف که نميشه گريه واست يه حسي داره،گريه نکردن يه حس ديگه
گريه نکنم بهترمه
خلاصه ميگفتم وقتي اومدي جبران کردم تورو رو سرم گذاشتم هميشه غبطه ميخوردم و خوشحال بودم که ماکنار هميم
خوشبختيم
خيليا همو ميخوان اما بنا به هزار دليل نميتونن کنار هم باشن اما ما هستيم هميشه با اين فکرميکردم و خوشحال بودم
و توشکرش عاجز اما تو
خيلي وقتا سراينکه ميپرسيدي دوست دارم يا نه و جواباي سربالاي من اذيت ميشدي بعضي وقتا به بي رحمي خودم و اذيتايي
که ميکردم دلم ميسوخت  به حالت من دير بهت گفتم دوست دارم  نه واسه  غروري که تو ازش ميگفتي واسه  اينکه نميخواستم بگم دوست دارم
و يه روزي از بين بره (بازم گريه م گرفته واسه خودم)
بهت گفتم دوست دارم و هنوزم پاش وايسادم به قول خودت تو روز اول بهم نميگفتي عزيز حال ميگي من چي جوابتو دادم؟
عزيز چرا بد تا ميکني؟ من گفتم دوست دارم پاشم واميسم
به کسي جز تو فکر نميکنم
عزيز من رو حرف تو حساب کرده بودم
همه عشقا رو جواب کرده بودم
پس......................................................
اينقده حرف دارم که اگه روزها بشينم از قولات و چيزايي که ميگفتي و ايني که هستي بگم...
هيچي
ولش کن
دوست دارم عزيز دلم

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 20:50 توسط مژده| |

بعد از مدتها اومدم...بنويسم عزيزم نيستي کنارم اذيت ميکنم اما ميدونم که چقد دوسم داري
منم دوست دارم نميدونم شايد واسه همينه که ديگه خيالت راحت شده و يه اذيتايي ميکني ها؟
هميشه ازخدا خواستم به هرکي عشق ميده صبرم بده چيزي که به منم داده من خيلي  دوست دارم
چه کنارم باشي چه نباشي  چه اذيت کني چه نکني
ولي وقتي خوبي چند برابر دوست دارم مني که ...اي خدا حيف که ادمي نيستم که گذشته کسي و به
رخش بکشم ولي تو چرا يادت رفته، زوده ها،تو که مدام ميگي خيلي اذيتت کردم پس حالا که خوبم چرا تو
ناسازگاري ميکني يادته اون شب چي گفتم؟گفتم اگه برم ديگه برنميگردما نيشخند زدي
هرگز يادم نميره...ميخواي برم؟اره؟آخه من که تورو خوب ميشناسم،دوروز ديگه دوباره مياي اصرار و
التماس که يه فرصت ديگه بده ببخشيد ميام جلو همه ازت عذرخواهي ميکنم تو که نميتوني ازم بگذري
خودت ميدوني مثه من گيرت نمياد گفتي من و تا عرش ميرسوني ،من ميرسونمت ،اگه راه بياي،بهت
گفتم بهت گفتم دوستت دارم خيالت راحت شد يا حلقه انداختم دستت؟من اروم بودم
با زم...بد حرف زدي حرمت نگه داشتم مثه هميشه اما حاليت نيست نکن آن طور که آزرده شوم ازخويت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت
شبي که واسه اولين بار بهت گفتم دوست دارم گفتم تا وقتي دوست دارم که خوب باشي مثه الان
ولي الان اون نيستي داري بد تا ميکني خيييلي بد
خيلي دوست دارم ولي ميتونم ازت بگذرم  حواست باشه...يه روز پشيمون نبينمت

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 20:50 توسط مژده| |

عزيزدلم و من   باز به هم برگشتيم  اعتراف ميکنم که اشتباه کردم درموردش اونم يه اشتباهاتي داشته منم همينطور عزيزم و براي اولين بار داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد ميزنم دوستت دارم عزيزم
اميدوارم باهم خوشبخت شيم از نزديکترين دوستامم داره به عشقش ميرسه و عقد ميکنن ما هم که باهميم

زندگي خييييلي خوبه چون که خدا تورو داده....

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:43 توسط مژده| |
عذابم ميده اين جاي خالي
حالا که اميد بودنتو در کنارم  داره ميميره
منمو گريه ممتد نصف شب و دوباره دلم ميگيره
حالا که نيستي و بغز گلومو گرفته چه جوري بشکنمش
بيا وببين دقيقه هايي که نيستي اونقده دلگيره که داره از غصه ميميره
عذابم ميده اين جاي خالي
زجرم ميده اين خاطراتو
فکرم بي تو داغونو و خسته س
کاش بره از يادم اون صداتو
عذابم ميده
عذابم ميده
منمواين جاي خالي که بي تو هيچوقت پر نميشه
منمو اين عکس کهنه که از گريه م دلخور نميشه
منمو اين حال و روزي که بي تو تعريفي نداره
منمواين جسم توخالي که بي تو هي کم مياره
عذابم ميده اين جاي خالي
زجرم ميده اين خاطراتو
فکرم بي تو داغونو و خسته س
کاش بره از يادم اون صداتو
عذابم ميده
عذابم ميده
عذابم ميده
عذابم ميده 
تاخوابتو ميبينم ميگم شايد وقتش رسيده
بي خوابي ميشينه توي چشمام مهلت نميده
نه    دوباره نيستي تو شعرام حرفي واسه گفتن ندارم
دوباره نيستي و بغز گلوم و ميگيره باز کم ميارم

واااي خداي من تو با من چه کردي پسر؟با اين همه بدي هنوزم دلم نمياد نفرينت کنم
ولي تجربه خوبي بود همون تجربه بده که ازش حرف ميزدم فک کردي خورشيد هميشه پشت ابر ميمونه؟
ديدي که در اومد 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:23 توسط مژده| |
وقتي جواب چيزي و نميدوني ميري ميپرسي  از اين از اون،توکتابا دنبالش ميگردي تا جوابشو بگيري
اما جواب اين سوال من توهيچ کتابي نيست پيش هيچکس نيست که چرا    وقت افطار که ميشه دلم واست تنگ ميشه
تمام روز به کارات و رفتارت فکر ميکنم که ديگه  نميخوامت ولي وقت  افطار که ميرسه من اينجا دلتنگتم
تو خودتو تو دلم کشتي اون شب چقد بهم بد گفتي هر چيزي که ميتونستي خودتو بهم نشون دادي ميدونم منم کار بدي کرده
بودم ولي نه اونقدارا که تو نتوني از اون بهتر برخورد کني گفتم منم دلم ميخواست بزنم تو صورتت ولي ترسيدم يه روز
پشيمون شم گفتي چون ميترسي اشتباه کني  نه  دليلش اين نبود که ياد اين بيافتم چه جوري دلم اومده اون کارو کردم
مشکل اينجاست که تو به اشتباهت  اعتراف نميکني  اينه
کاش بري  که دست از سرم ور نميداري حتي با بدترين کارت يه روزي شايد بهت برميگشتم يه وقتايي يه ذره دوست داشتن
وتودلم حس ميکردم ولي  اون شب بادستاي خودت کشتيش حالا ديگه به کي برگردم
تويي که ميخوني حرفامو اگه فک ميکني ممکنه اشتباه قضاوت کني تاحرفاي اونو نشنيدي   قاضي نشو
يه وقتي ميگفتم خدايا کمکم کن حالا ميگم خدايا،کمکم کن کمکش کن کمکمون کن



نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:22 توسط مژده| |
آه...
آه
آه فقط آه
آه به اين زندگي آه به خود من
آه به هرچي که بود ودروغ بود به التماساي شبونه م به خدا قبل ازاومدنت به گريه هام که بياي
فک کردم خودتي
ديگه خسته شدم  ديگه حوصله حرف زدن  ندارم حوصله دعا کردن به خدا رو ميخوام ولي ديگه جونشوندارم
حرفايي که من تو دلم دارم با اين کلمات قدرتشون خالي نميشه مثل هميشه کلمات قدرتشو ندارن عظمتشو پايين ميارن ولي چه کنم که دله که ميخواد ولي چه کنم که تواني ندارم
يه شکست خورده هر روز پشت سر هم شکست و    شکست يني چي يني دارم بزرگ ميشم؟يني دارم تجربه کسب ميکنم آخ که چه سخته اين بدست آوردن تجربه ها يادم نمياد چيزي و راحت بدست آورده باشم
دارم بزرگ ميشم روز به روز دارم سختي و شکست ميبينم و ميخورم روز به روز روزام تلخ ميشن وروزاي عمرم رد ميشن تا وقتي که چشم باز کنم ببينم 50-60سالمه ويه آدمم پراز تجربه هاي شيرين و تلخ که چي که دلم خوش که اونموقع ميفهمم که حاليمه که ميتونم به بچه هام يا اطرافيام کمک کنم؟   چيش    خب که چي؟پس من چي ميشم روازي از دست رفته عمرم؟من؟زندگيم؟روزايي که ميتونستم شادترين باشم و...آخ که...خسته م دلم نميخواد هيچ دعايي و التماسي کنم ولي هنوزم راضي نميشم گاه گاهي يه وقتايي   هرشب  دعا ميکنم
ولي خدا  بنده هات بهم بد کردن  قبول دارم منم بد کردم
اينه   يني زندگي


نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:21 توسط مژده| |
نجمه راس میگی باهات موافقم بس که خوبیم این بلاها سرمون نمیاد دوس دارم وقتی بیاد بزنم تو صورتش که یادش نره چقد بد کرد ولی میترسم یه روز پشیمون شم حسرتش به دلم بمونه بهتر برام تا که یه روزی پشیمون شم همینا رو هم به خودش میگم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 12:44 توسط مژده| |
البته نمیدونم میتونم بهت بگم هنوزم عزیزمی یانه ولی ....نمیدونم

خواهرت ديروز بهم ميگه که چرا از دست من ناراحتي ،آخ خدايادختر عمه ت ميگه تو امروز مياي خدايا خسته م دوستم ميگه بهترين راحت اينه که تو خودت بريزي راست ميگه  خدايا خسته م هيچي و نميتونم پيدا کنم که يه لحظه ارومم کنه يه آرامش يني ميشه من باتمام وجود ارامش واحساس کنم؟قرار بود يکي واسم خوشي بياره من که اميدوي تو زندگيم نميبينم دانشگاه کاراي روزمره ادماي عادي که باهاشون سروکاردارم

چيزي نيست که شب به عشقش و اميدش به خوابم چيزي نيست که با حس وجودش صبح از خواب بلند شم  منظورم يه آدم نيست اميد به هرچيزي انگاري اميد به اتفاقات برام بهترن تا به يه آدم
هرگز و هرگز يه عاشق واقعي نبودم
من خودمونميشناسم اصلا آخ امروز مياي چقد بد کردي ميخواستم بيام قضيه رو اينجا بنويسم ولي معرفتم قبول نکرد بيام اينجام از بديهات بنويسم شايد بهاش جنگيدم و به خودم اجازه دادم بيام از بديهات بگم
نميخوامت تورو،به کسي جز تو هم نميتونم فکر کنم يني يکي ديگه به جز تو؟با من!سختمه کاش اينجوري نميشد ولي يه چيزي ميگه از اونجايي که ميشناسمت اخرش مال هميم با اينکه مال هم نيستيم و ديوونگيه بودن ما باهم هر چي فک ميکنم ميبينم که چقدر...بدکردي

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 20:8 توسط مژده| |
آه آه آه چه کردي با من با خودت با اينده مون با دنيامون مگه قرار نبود همه حسرت زندگيمون و بخورن؟مگه قرار نبود من و تا عرش برسوني حتي فرصت نشد اين جمله رو بهت ياد آوري کنم وقتي اينو گفتي تا مدتها پاکش نکردم و مدام ميخوندمش قشنگترين حرفي بود که ازت شنيدم من که زندگيت بودم چي شد روز قبلش کنارت بودم گفتي خوشبخت تريني ميگفتي ما بهترينيم چقد بهت گفتم اين حرفا رو همه ميزنن چقد بهت گفتم اين حرفا باد هواست هميشه وقتي واسه زندگي ساز مخالف ميزدم بر عکس در ميومد اگه ميگفتم بد ميشه خوب ميشد اما اين بار واقعا فکراي بدم بد شد
ببين با اين کاري که کردي ومن هنوزم منتظرم برگردي ودوباره قبولت کنم به کسي نگمم همه ميفهمن که دوست دارم آخه آدم عاقل اين کارا رو نميکنه چيکار کنم؟چرا؟ميخوام داد بزنم آخه چرا چرا اين کارو کردي ديگه اميدي به زندگي کردن داري؟ها؟آه که بد کردي آه که چقد سخته به يکي ديگه فک کنم بي معرفت بي انصاف يه زماني به زور راضيم کردي که چه زجري کشيدي که هنوزم يادت نرفته اما من دوست نداشتم ازم چقد ميپرسيدي و نميگفتم دوست ندارم جمله قشنگي نيست حالا من، مني که کسي نميتونست عاشق و دلبسته م کنه منه ديوونه   انگاري دوست دارم اما قرار بود يه لحظه رمانتيک و  عاشقانه رو بسازم بهت اين وبگم اما    تو   رفتي   ديگه نديدمت ،بد کردي ميخوام از ياد ببرمت آخ که ديوونه م ميکنه ياد شبايي که کنارت بودم ياد حرفات که چي ارزشش بيشتر بود که بزني زيرش چقد بد بودي و منه ساده وقتي نگات ميکردم همش به اين فک ميکردم که تو چقد خوبي چقدر خوب همش ميگفتم خدايا شکرت
توچقدر بد بودي تو چقدر بد بودي
بالاخره که يه روزي هم وميبينيم

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 20:5 توسط مژده| |
خيلي دلم گرفته آخه عزيز من چيکارت کنم از چي بگم و از چي بگذرم  بايد حتما تو اون خونه باشم تا از همه چي     باخبرشم؟
سهم من  واسه فهميدن همه چي از هرکسي بيشتره اونوقت من بايد از اين و اون خبراي تورو بشنوم آره؟ اينه رسمش؟
مامانت بهم دروغ ميگه خواهرت دروغ ميگه فک ميکنه من خرم؟نميفهمم؟اون ديگه چرا اون که دوستمه چرا، اگه قضيه خودشو عشقش بود چه انتظاري داشت؟
نميدونم کجايي چيکار ميکني چي شده فقط با يه دل نگرون يه دل گرفته و پريشون دارم به جدايي فکر ميکنم و منتظرم که يه روزي بياي حرفاتو بشنوم    و   حل حلق  ح      حلقه تو   پس بيارم و بگم که بد کردي اشتباه کردي خطاکردي  پا کج گذاشتي بدردم نميخوري
ببين ،دوست دارم ،به هيچکي تاحالا اين و نگفتم حتي خوده منتظرت
همه همه چي ميگن اما مثه هميشه منتظر حرفايي هستم که فقط حق گفتنشون ماله توه  تو بايد بگي از تو بايد بشنوم ومنتظرت ميمونم هستم مثه هميشه شايد اشتباه کنم و ادامه ماله ما باشه ولي....زودبرگرد

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 20:4 توسط مژده| |
اوني که ميخواستم،که بايد ميومد خدايا شکرت
راضي نبود زمونه زمونه رو راضي کردم
باروزو روزگارم راز ونيازي کردم
من به تموم دنيا سلام آشتي دادم
تااز خداي عالم اجازه تو گرفتم
اجازه تو گرفتم
ميفهمي؟من ساداه تورو به دست نياوردم التماس کردم خداروتا اجازه اومدنت رو گرفتم
آهاي فرياد فرياد عزيزم داره مياد بااون عشق خدايي انگاري قلبمو ميخواد که ميخواي ميدونم
واسم دعاکنين خوشبختش کنم،خوشبختم کنه


نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 21:6 توسط مژده| |
اومد،آخرش اومد،رسيد،با 1عشق اسطوره اي،بايه قدرت فوق العاده در عشق،اي آه که خدايا من به پشتوانه تو قبول کردم
پس يادم باش همونطور که با 1ترس و واهمه ولي با توکل به تو شروع کردم عزيزم








نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:46 توسط مژده| |
خدايا ميبيني من و
عزيز من, مژده زجر ميده, اونقد بد شده که براش گريه ميکنن و چيزي نميگه
اونقد به قول بنده هات سنگ شده که فکرشو نميکنن
به آب و آتيش ميزنن خودشون و من فقط نگاشون ميکنم
زندگي ميذارن به پام و نگاشون ميکنم
من آرامش ندارم و به اين معتقدم که اگه تو نخواي هرگز آروم نميشم
توکجايي اي نزديکترازمن کجايي که ازمن تا توفاصله هاست اما از توبه من کسي نزديک نيست
خدايا ديگه نميگم چرا نميگم چرا، درد بده اگه ميخواي افتخاره
زجرميکشم به خاطرت اگه ميخواي، جيک نميزنم هرسختي که ميخواي بهم بده, خدامي
اگه هر کاري باهام کني  ميخواي منو, هرچي بيشترسختي بکشم واسه اينه که بيشتردوسم داري پس بيا و خدايي کن
بيا و در حقم خدايي کن, هرچي بگي قبول فقط هوامو داشته باش, نذار پا بخورم نذار زمين بخورم نذار بشکنم
واي خدا که نکنه کمرم و بشکنن تو که يه عمره ميشناسي منو تو که يه عمره ميدوني
من چه کنم جز حرف زدن باتو اگه تو نباشي ،اگه ميدونستم که هواست بهم نيست که...،
خدايا هرلحظه به فکرتم ميدونم هرلحظه به فکرمي شب قدري يادته چياازت خواستم؟الان 2-3سالي ميشه
2-3سالي ميشه که زندگيم پر ازتنشه،هيچ کس نميفهمه چي ميگم توميگي ميفهمن؟
نه،آه خدايا خسته م ولي بازم اگه عشقت کشيد خستگي بده به جون ميخرم
من حاليم نيست ولي بالاخره 1روزي ديدي شانس درخونه م وزد و آدم شدم که اي دلا باور نکن
خدايا با خودم هرکاري دوست داري بکن ولي پاي بنده هات ووسط نکش که ميدوني طاقت غصه شون و ندارم
طاقت زجرکشيدنشون و ندارم خودم تحمل ميکنم ولي اونا رو نميتونم، بابا هنوز سنگ نشدم هنوز1ذره آدمم، نيستم؟
چه امتحان سختي
تحمل ندارم غصه شونو ،من اونقدرا ارزش ندارم که اينقد خودشون و واسم اذيت ميکنن
من کسي نيستم من هيچکي نيستم من...هم نيستم
من يه بنده ناچيزم که فقط1خداداره که به دنيا مي ارزه ولي هنوزم سرش نميشه

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 15:2 توسط مژده| |

a-zعزيز،انتظار،نميدونم چرا،ولي چرا ميدونم انتظار داشتم،واسه کسي که ميخواستم بياد،اوني که به من بخوره وهموني
که ميخوام باشه،ولي اگه 1ذره توجه داشته باشي بايد فهميده باشي که ديگه نميخوام باشم

سيماي عزيز،ممنون که بهم سرزدي

کولي:خيليا خيلي وقتا نميدونن که خيلي چيزا کمه که خيلي اتفاقا ميافته که نبايد

ماندگار عزيز ممنون که کامنت گذاشتي موفق باشي،بازم سري بزن

باباي فرشته هاي زميني ممنون که بهم سرزدي من که نظرم اينه که عشق نبايد باشه فقط دوست داشتن اگرم از دستت
در رفت و عاشق شدي عشق مطلق باشه نه 1ناخالصي هايي قاطيش


آقا فرزاد
توهم بهش فکرنکرده بودم تو عاشقي؟اگه عاشقي وداريش که يا نه انگار گفتي نتونستي بهش برسي در هر حال
من ندارمش که بخوام بهش برسم يا نه اصلا نيست و من خواستم منتظرش باشم که 1روزي يه جايي يه جوري بياد
چيکارکنم که کسي و دوست ندارم چيکار کنم نميتونم،نميشه،دست خودم نيست
راهي بلدي؟ که راهي واسش نيست، بگو

علي جان ممنون از بازديدت گفته بودم بگين با چه اسمي لينک کنم

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 15:0 توسط مژده| |